عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )

586

زبدة التواريخ ( فارسى )

و وفاقتلغ خاتون كه دايه و « [ 1 ] » خالهء سلطان احمد بود به زنى به امير عادل داد . امير عادل گفت اكنون جهت آنكه با اين موافقت همگنان را معلوم شود مرا جهت ضبط معاملات سلطان به تبريز مىبايد رفت و از زنجان « [ 2 ] » خواجه صدر الدّين را باز گردانيد و مولانا شمس الدّين ابهرى را با او بفرستاد تا سلطان احمد را استمالت دهد تا فرار ننمايد . « [ 3 ] » چون خواجه صدر الدّين پيش سلطان احمد رسيد و صورت حال بگفت . خاطر سلطان احمد قرار نمىگرفت . خواجه شيخ كججى را با مولانا شمس الدّين ابهرى « [ 4 ] » بفرستاد تا استحكام عهود و مواثيق كند و خود همچنان به قاعده در مقام خوف بود . چون خبر رسيدن بندگى آقا « [ 5 ] » به ولايت تبريز معلوم كرد اغرق خود را به راه قلعهء قهقهه بفرستاد و خود از راه نخجوان به‌طرف ارّان و موغان رفت و قاضى شيخ على را به يروان فرستاد و هوشنگ حاكم آنجا را طلب داشت و درارّان و موغان متمكّن گشت . امير عادل چون خبر سلطان احمد معلوم كرد ، كوچ كرده به اوجان نزول كرد . امراى بغداد كه در تبريز مانده بودند در اوجان به او پيوستند . امير عادل « [ 6 ] » در حقّ هريك عنايتها نمود و بخششها كرد . چون ايشان جامهء عزا پوشيده بودند « [ 7 ] » جهت شاهزاده شيخ على ، اموال بسيار برايشان خرج كرد و همه را از لباس عزا بيرون آورد . بعد از سه روز به تبريز آمد و به نسق معاملات مشغول گشت . اوّلا طمع در بغداد كرد و بعد از هفته‌ئى مصطفى « [ 8 ] » قوشچى را به داروغگى بغداد مقرّر كرد و مولانا شمس الدّين ابهرى را به صاحب ديوانى بفرستاد و تحصيل اموال ديوانى و آنچه به خاصّه « [ 9 ] » او « [ 10 ] » تعلّق مىداشت به پسر خواجه حمد اللّه « [ 11 ] » قزوينى [ داد ] . آن جماعت را به‌طرف بغداد روانه « [ 12 ] » گردانيد و بعد از يك ماه از تبريز متوجّه ارّان و موغان گشت و تا حدود برزن برفت . امير هوشنگ در ميان درآمد و سخن از مصالحه راند . شرط نمودند « [ 13 ] » كه ولايت آذربايجان تعلّق به سلطان احمد داشته باشد و ولايت عراق عجم به سلطان بايزيد و امير عادل در ولايت عراق عرب مشترك باشد و از قبل سلطان احمد صاحب ديوان و داروغه برود . بدين شرايط امير عادل مراجعت نمود . چون به حوالى سلطانيّه رسيد طمع در عراق عرب كرده « [ 14 ] » امراى بغداد را استمالت داد و ايشان در خاطر آقا « [ 15 ] » نشاندند كه

--> ( [ 1 ] ) - ت : ندارد ، ل : خال . ( [ 2 ] ) - ت : بزرگان . ( [ 3 ] ) - ت : قرار بنمايد . ( [ 4 ] ) - ت : ندارد . ( [ 5 ] ) - ت : امير عادل . ( [ 6 ] ) - م و ل : آقا . ( [ 7 ] ) - ت : پوشيدند . ( [ 8 ] ) - م و ل : مستوى . ( [ 9 ] ) - ت : « به خاصّه » ندارد . ( [ 10 ] ) - ت : به دو . ( [ 11 ] ) - ت : حميد اللّه . ( [ 12 ] ) - ت : روان . ( [ 13 ] ) - ت : بنمودند . ( [ 14 ] ) - ت : كرد . ( [ 15 ] ) - ت : امير عادل .